پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

229

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

يك پاى او كوتاه‌تر از پاى ديگرش بود ولى اين عيب چندان نمودار نشده از زيبايى جوانى او نمىكاست و چون خويشتن پرواى آن را نكرده چه بسا كه خود او زبان به لطيفه‌گويى مىگشاد . از اينجا ديگران هم پرواى آن را نداشتند . از آن سوى همت مردانه او و شوقى كه بر پيشرفت و برترى داشت بيشتر از آن بود كه لنگى پا جلوش را بگيرد و او را از پرداختن به كارهاى دليرانه و بزرگ باز دارد . از او تنديسى يا پيكره‌اى در دست نيست زيرا در زندگى به چنين كارى اجازه نداده براى پس از مرگ نيز سخت غدغن نمود . گفته‌اند مرد كوچك اندامى بود و ديدارش خوار مىنمود ولى تن صافى داشته چهرهء گشاده و خوى نيكوى او باعث بود كه مردم دوستش دارند در پيرى نيز بيش از جوانان نكوروى پسنديده‌اش مىداشتند . ثئوفراستوس مىنويسد : آرخيداموس چون مادر او را گرفت ايفوران او را به جريمه محكوم ساختند . زيرا گفتند زن كوچك اندامى گرفته كه براى ما پادشاهان كوچك خواهد زاييد . « 1 » آگيسيلاوس تازه به پادشاهى رسيده بود كه خبرها از آسيا رسيد درباره اينكه پادشاه ايران به يك رشته ساز و برگ دريايى بزرگى دست زده و بر آن سر است كه اسپارتيان را از فرمانروايى و چيرگى در دريا بىبهره گرداند . لوساندير آرزومند گرديد كه به آسيا شتافته در آنجا به دوستان و ياران خود كه هر كدام را به فرمانروايى شهرى گمارده بود ياورى كند . و اين ياران او چون رفتار بيدادگرانه داشتند و به زيردستان سخت مىگرفتند بيشتر ايشان را مردم از شهرها بيرون رانده يا خود كشته بودند .

--> ( 1 ) . پلوتارخ در اينجا شرحى از خيانت الكبياديس به زن اگيس و آنكه پسرى از او زاييده شده و اين پسر را آگيس از خود ندانست و اين بود كه پس از مرگ آگيس در سايه همراهى لوساندير پادشاهى به اگيسيلاوس رسيد راند كه پيش از اين آن داستان را سروده ما از ترجمه آن در اينجا چشم پوشيديم . سپس هم شرحى از چگونگى رفتار اگيسيلاوس با خويشان خود و با بزرگان اسپارت آورده كه چون جنبه تاريخى نداشت از آن هم چشم پوشيدم . به عبارت ديگر از آغاز سرگذشت اگيسيلاوس تا اينجا در ترجمه به اختصار گراييده‌ايم . همچنين در بخشهاى آينده برخى داستانهاى مكرر را انداخته‌ايم .